تبليغاتX
قروقاطی........

قروقاطی........

`~'*¤!||!¤*'~`(( mَahta.sina.mahsa ))`~'*¤!||!¤*'~`

سلام

اومدم خبر بدم

اون وبلاگ جدیده بـــــــوووووووود

همون

راه اندازیش کردم

اومدم اینجا خبری داده باشم که از همراهیه ما مُفَیَض شین  اینم آدرسشه

دوستان سر بزنن.  خوشالم میکنین                                 http://hajsina.blogfa.com/

 

با اقتدار

حاج سینا  

نوشته شده در 91/01/15ساعت 16 توسط Sina| |

یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...
مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...
بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت :
منو چی فرض کردی؟
اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟
و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است...

نوشته شده در 90/11/21ساعت 22 توسط mahta| |

I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

... Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

 

 

 

 

پ.ن: apoaaaaaaaaaaaaaaaaaa

 

با اقتدار

حاج سینا ی شکسپیر

نوشته شده در 90/08/26ساعت 21 توسط Sina| |

ایستاده ام به تماشای دنیایی که دیگر هیچ رنگی ندارد... آدمهایی را دیده ام که حرف و عملشان بسیار با هم

متفاوت بود... با این همه چنان آرامم که گویا هیچ گاه روزگار بهتر از این نبوده... نه حرفهای خصمانه دلگیرم می

کند... نه دروغ هایی با طعم و عطر عاشقی هوش از سرم می برد... هرزگاهی مجبورم بگویم به من عشق
...
تعارف نکنید قبلا صرف شده ... آنگونه بی حرکت به داستان های تکراری اطرافم گوش می کنم که می پنداری

برای نخستین بار می شنوم... تجربه می کنم روزهایم را... انسانها را و اتفاقات را بی آنکه بهراسم از دلبسته

شدن... جدایی را می پذیرم که سهمی از دنیایم باشد ... و اشک که ضعف نیست... یاد گرفته ام دشمنم را

دوست من خطاب کنم .... فهمیدم انتقام و بخشش به یک میزان شیرین است.... لمس کردم که انسانها

ضعف خود را به پای تو می نویسند تا از تو اهریمن بسازند و این دلیل بد بودن من نیست... به این باور رسیدم

زمانی که بسیار کسی را دوست می داری از عشق تو می گریزد چرا که ما هنوز توان دوست داشته شدن را

نداریم.... و بسیار بسیار بسیار به چشم دیدم که "اگر بخواهم نا ممکن را ممکن می کنم"... فهمیده ام خیلی

چیزها را که به هر که گفته ام کافر خطابم کردند... شاید بزرگ شدن همین باشد.... و این دنیای بزرگ تر ها

آنقدر ها هم زشت نیست ... تنها کمی بی رنگ است
نوشته شده در 90/08/19ساعت 19 توسط mahta| |

خدایا دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد خدایا... کودکان گل فروش را

میبینی؟! مردان خانه به دوش... دخترکان تن فروش... مادران سیاه

پوش... واعظان دین فروش... محرابهای فرش پوش... پسران کلیه

فروش... زبانهای عشق فروش... انسانهای آدم فروش... همه را

میبینی؟ خدایا میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم, دیگر زمینت بوی

زندگی نمیدهد

 

 

 

 

بغض نوشته: چند وقتیه یه بغضی گلومونو گرفته که ...

 

 

درود بر شما

حاج سینا

نوشته شده در 90/08/13ساعت 20 توسط Sina| |

اي مسافر !

اي جدا ناشدني !

گامت را آرام تر بردار !

از برم آرام تر بگذر !

تا به کام دل ببينمت ....

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

و شگفتا! که زيستن با نيمي از روح، تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من !

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .

با من سخني بگو .

مگذار يکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...

آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند...

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

باران هنگام طوفان را که مي بيني !

آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...من چه کنم ؟

تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده !

دست خدا به همراهت ...

اما نمي داني ...

نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

از خود تهي شده ام ...

نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد؟

نوشته شده در 90/08/09ساعت 18 توسط mahta| |



آدمـــک آخــــــــــــر دنیــاســـــــت بخند

آدمک مـــــــرگ همیـــن جاسـت بخند

 

دسـت خطــی کــه تــو را عاشــق کرد

شــوخـــــی کاغــــذی ماســـــت بخند

 

آدمـک خل نشـــــــوی گـریـــه کنـــی

کـــل دنیــــــــا ســـراب اســــت بخند

 

آن خدایـــی کــه بزرگـــش خوانـــدی

بـخـــدا مثــــــل تو تنهاســــــت بخند

 

فـکـر کـن فکــر تــو ارزشـمنــد اسـت

فکــر کــن گریـــه چه زیباســت بخند

 

صبح فردا به شـبت نیست که نیست

تـــــازه انــــــگـار کــه فرداســـت بخند

 

راستــی آن چــه بـــه یـــادت دادیـــم

پر زدن نیست که درجــــاســـت بخند

 

آدمک نغمه آغاز نخوان !!! به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد


سلامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♥♥♥♥

به همه ی دوستای خودم سلام به قروقاطی...یادش بخیر چه روزای خوبی با این وبلاگ و بچه ها داشتیم سینا و مهسا.................. یه سال و4ماه که  همو میشناسیم ولی حیف خیلی وقته که این دوستی کمرنگ شده مهسا که سرگرم بی افشه  سینا هم سرگرم  کارو بارو جی افشه(مثلا ما نمیدونیم /کلا من اوستای خودمو زدن یه کوچه ی علی چپم ) به هرحال دیگه وقت نمیکنیم به این وب سر بزنیم ولی از این به بعد من سعی میکنم بازم بیامممم یه رووزی این وب همه ی زندگیمممم بود الانم باز شرووو میکنممممممممممممممممممممممم

این بار میترکوووووووووونیم(شاید بتروکنمممم!!!!)


نوشته شده در 90/08/07ساعت 14 توسط mahta| |

سلام به همه برو بچ گل

بعد از این هممه خدمت در عرصه ی وبلاگو وبلاگ نویسی

بعد از این همه کار کردن تو وبلاگ قروقاطی (وب گروهی) تصمیم اتخاذ کردم یه نیمچه وبیم بسازم

البته هنوز تو مرحله تصمیمه و جامع عمل بهش نپوشوندیم

خلاصه که خواستم خبرشو داده باشم که بعدا این موضوع شاخ نشه برامون

ادرس وبلاگم تا چندی بعد به پرده نمایش در میارم

فقط از الان بگم متقاضی برای لینک شدن زیاده پس خواهشا اول ثبت نام کنین

برای ثبت نام میتونین تو نظرات این پست زنبیلتونو بزارین

 

 

با اقتدار

حاج سینا

نوشته شده در 90/07/23ساعت 21 توسط Sina| |

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه...
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه...
...
...
...
...
...
...
...
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!!!!!

نوشته شده در 90/07/15ساعت 14 توسط mahta| |

هر رفیق راهی با من،دوسه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت،واسه من چه زودگذر بود
هر کی با زمزمه ی عشق دوسه روزی عاشقم شد
اون که عاشق بود وعمری از جدا شدن میترسید
همه ی هراس وترسیش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت،چه ثمر ازاین نجابت
وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت...


نوشته شده در 90/07/13ساعت 22 توسط mahta| |

Design By : nightSelect.com